موبایل استار

خرید بک لینک
هین دهان بربند و خامش چون صدف کاین زبانت خصم جانست ای پسر شمس تبریز آمد و جان شادمان چونک با شمسش قرانست ای پسر 1098 آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر 1099 ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر در مژه او گر چه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر 1100 بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر گر چه می کاهم چو ماه از عشق او گر چه می گردم چه گردون بر قمر بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر
موبایل استار...

ما را در سایت موبایل استار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: morad بازدید: 257 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

هر کجا بوی خدا می آید خلق بین بی سر و پا می آید زانک جان ها همه تشنه ست به وی تشنه را بانگ سقا می آید شیرخوار کرمند و نگران تا که مادر ز کجا می آید در فراقند و همه منتظرند کز کجا وصل و لقا می آید از مسلمان و جهود و ترسا هر سحر بانگ دعا می آید خنک آن هوش که در گوش دلش ز آسمان بانگ صلا می آید گوش خود را ز جفا پاک کنید زانک بانگی ز سما می آید گوش آلوده ننوشد آن بانگ هر سزایی به سزا می آید چشم آلوده مکن از خد و خال کان شهنشاه بقا می آید ور شد آلوده به اشکش می شوی زانک از آن اشک دوا می آید کاروان شکر از مصر رسید شرفه گام و درا می آید هین خمش کز پی باقی غزل شاه گوینده ما می آید 838 گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده به تو روشن گردد کوری دیده شیطان چه شود گر برآری ز دل بحر غبار چون کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر موران آید تا شود مور سلیمان چه شود ور چو الیاس قلاووز شوی تا لب چشمه حیوان چه شود ور بروید ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان که در آن تاریکیست پر شود شهر و بیابان چه شود ور ز خوان کرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود ور ز دلداری و جان بخشی تو جان بیابد دو سه بی جان چه شود ور سواره سوی میدان آیی تا شود سینه چو میدان چه شود روی چون ماهت اگر بنمایی تا رود زهره به میزان چه شود آستین کرم ار افشانی تا ندریم گریبان چه شود ور بریزی قدحی مالامال بر سر وقت خماران چه شود ور بپوشیم یکی خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود ور چو موسی بپذیری چوبی تا شود چوب تو ثعبان چه شود رو به لطف آر و ز دشمن مشنو گر بجویی دل ایشان چه شود بس کن ای دل ز فغان جمع نشین گر نگویی تو پریشان چه شود 839 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد چون موی ابروی را وهمش هلال بیند بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد آن کس که از تکبر مالد سبال خود را از نور کبریایی چون مستنیر باشد
موبایل استار...

ما را در سایت موبایل استار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: morad بازدید: 165 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی